

روزی به خانه دوستی رفتم . او برایم فالوده آورد به او گفتم : این فالوده عالمان است .
دوست داری فالوده عارفان رار به تو یاد دهم ؟ دوستم گفت : آری !
گفتم : عسل صفا شکر وفا روغن رضا نشاسته یقین را در دیگ تقوا بریز
آب خوف برآن بیفزا با کفگیر عصمت مخلوط کن و بر آتش محبت بپز
آنگاه در ظرف فکرت بریز و بابادبزن حمد خنک کن و با قاشق استغفار بخور !
خدایا :
همواره تو را سپاس می گذارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو پیشترمی روم
و بیشتر رنج می برم آنها که باید مرا بنوازند می زنند
آنها که باید همگامم باشند سدراهم می شوند
آنها که باید حق شناسی کنند حق کشی می کنند
آنها که باید دستم را بفشارند سیلی می زنند
تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم نومید شوم چشم ببندم رانده شوم
تا تنها امیدم تو شود چشم انتظارم تنها به روی تو بازماند
تنها از تو یاری طلبم تنها از تو پاداش گیرم
و در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد
تا تکلیفم با تو روشن شود تا تکلیفم با خودم معلوم گردد
تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید هیچ قندی در کامش شیرین نیست بچشم
دکتر علی شریعتی
خداوندا به من آرامشی عطا فرما تا آنچه را که توان تغییر دادنش را ندارم بپذیرم .
خداوندا به من شجاعتی بده تا آنچه را می توانم تغییر دهم .
خداوندا به من درایتی عطا فرما تا تفاوت این دو را از هم تمییز دهم.
آمین
به بالهايي نيازمنديم،
بالهاي عشق و نه بالهاي عقل.
عقل به پايين ميكشدت.
قائم به قانون جاذبه است.
عشق سوي ستارگان ميبردت.
عرفان را در تو جاري ميسازد و
آنگاه مييابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است
هر چه روح به خدا نزديکتر باشد، آشفتگي اش کمتر است،
زيرا نزديک ترين نقطه به مرکز دايره، کمترين تکان را دارد.
كه ام ! چه ام !
فقط دلم ، همين وبس
دلي كه مي تپد فقط براي تو
كه اي ! چه اي !
تو عود من تو چنگ من
چه گرم و دلنشين بود صداي تو
تو آفتاب خانه دل مني
ستارگان بخت من فداي تو
اگرچه همچو باد بازيم دهي
چو برگ بوسه مي زنم به پاي تو
خدا كند كه مرگ وقت آمدن
مرا به كام در كشد بجاي تو ...
تو ای شراب شعرهای من تو ای گل خیال من امید من
تو ای نشسته در دلم چو آرزو برای من بگوبگو قسم بخور
به مهر و ماه ... به لاله ها ... به یادها ... به اشکها ... به آه ها...
به آنکه دوست داریش ...
بگو به من که ترک من نمی کنی
بگو که این دل مرا دل به خون کشیده را دل وفاندیده را
اسیر غم نمی کنی
بگو به من مرا رها نمی کنی ...
... ٪ بگو کبوتر دلم ٪ ...

کوچه پر از حسرت ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست
بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت
لـــذ ت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن تــمـنـا تــويـي
چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام





سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل زتنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري ، پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه تركان فارغست از حال ما ، كو رستمي ؟
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست
عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمـــــــــي
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم
كز نسيمش بوي جوي موليان آيدهمي
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق ؟






خودت گفتی بخوان
می خوانمت، اینک مرا دریاب
به چشمانی که می جوید تو را، نوری عنایت کن
و خالی دو دست کوچکم را
هدیه ای اینک عطا فرما
خودت گفتی، کسی را دست خالی برنگردانید
کنون ای اولین و آخرینم
بارالها، راست می گویم
دگر من با خدایم، آشتی هستم
ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم،
در حضورت مرتکب گشتم
گناهانی که نعمت های پاکت را، مبدل کرد
خداوندا، ببخشا آن گناهانی که باعث شد، دعایم بی اثر گردد
گناهانی که امید مرا از تو، پریشان کرد
خدایا پیش آنان که می گویند، من را تو نمی بخشی
تو رسوایم مکن
من گفته ام من مهربان پروردگار قادری دارم
که، می بخشد مرا
آیا به جز این است؟
خدایا، بین من با آنکه نامت را نمی خواند
فرقی نیست؟
اگر من را به عدلت، در میان آتش اندازی
میان آتش، من باز می گویم
هلا ای مردمان،
من مهربان پروردگار قادری دارم
که او را دوست می دارم
چه پیوندی میان آتش و قلبی که مهر تو در آن پیداست؟
و گیرم صبر بر آتش
ولیکن صبر بر دوری تو، هرگز
خدایا خوب می دانم، مرا تنها نمی خواهی
خدایا راست می گویی
غریب این زمین خاکی ات
جز تو که را دارد؟
مرا مهمان دنیای خودت کردی
کریما تو پذیرایی از مهمان خود را، خوب می دانی
تو صاحبخانه ی خوبم
تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟
خداوندا، مرا جز تو خدایی نیست
و می دانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را، بر نمی تابی
اگر برگردم از تو با دستان خالی
منکرانت شاد می گردند
خداوندا، شهادت می دهم، هستی
شهادت می دهم، من مهربان پروردگار عادلی دارم
شهادت می دهم، من مهربان قلبی زروح پاک او دارم
شهادت می دهم، من قطره ای از روح اویم
گر چه گاهی خود نمی دانم
شهادت می دهم من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم اما
خوب چه باک از آنکه گاهی هم، بگیرد او
گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم
و من هستم، که او می خواست من باشم
و می خواهم که من آن گونه ای باشم، که می خواهد
بیا ای مهربان همراه خوب مهر آیینم
بخوان با من
بخوان، زیرا اگر با هم بخوانیمش
جواب هر دومان را زود خواهد داد
خداوندا، تو را من دوست می دارم
و می دانم تو نور آسمان ها و زمین
هر لحظه با من از خودم نزدیک تر هستی
تو گرمای محبت را، عنایت کن
زمینی بنده ام اما، یقینی آسمانی را، عطایم کن
خدایا مزه زیبای بخشش را به کام قلب ما، بنشان
تو لبخند رضایت را عطامان کن
خدایا، قلب مارا
منزل پاک خودت را از حسادت ها رهایی ده
خدایا قدرتم ده تا ببخشم آن که من را سخت آزرده ست
خدایا، من چه می گویم
چنانم کن، که می خواهی
مرا آن کن، که می دانی
آنچه كه هستيم هديه خداوند است به ما و آنچه كه مي شويم هديه ما است به خداوند پس سعي كنيم بي نظير باشيم

